روح سرزمین کودکی من

روح سرزمین کودکی من

اژدهای سالخورده سیاه

 

قصه ای میان خانواده بود:

فصل رویش شکوفه های سیب

زیرسنگ انتهای باغ

اژدهای خفته چشم باز میکند

در میان کشتزار و باغ

گشت میزند  شبی

کشتزار و باغ

بار ور به روح اژدهاست

 

چند سال بعد

بعد رفتن پدر

کودکی دوید تا به دوردست

از درخت سیب و باغ و کشتزار

هیچ مانده است برای من

 

 

کودک درون من

سنگ زد به تیغ بلدوزر

داد زد ،که روح سرزمین من

در درون خانه اش

زیر سخره ،خفته است

تیغه عبوس بلدزر

مهلت صدا زدن نداد

 

خاک سرزمین کودکی

زیر لایه سیاه

در عزای مرگ روح خویش

 

 

 

مانی تابستان ٨٧

ممنون میشم نظر هم بدین

 

/ 71 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جواد سلطانی

سلام بر شما من قسم میخورم که اینجا کامنت گذاشته بودم اما نمی دونم چی شده! به هر حال از خوندن شعرت لذت بردم شاعر . پایدار باشی . ما به روزیم با یه شعر جدید.[گل]

هستی

سلام من آپم بدو بیا

یک نسل سومی

با نمی تواند اسطوره نباشد آپم و چشم به راه شما.معذرت از غیبت کوتاهم [گل][گل]

خیال پرداز

درود... ممنون از اینکه به من سر زدید الته شرمنده ام که من هم خیلی دیر به شما سر زدم .... به روزم اگه سرکی بزنی خوشحال میشم... بدرود....

اردشیر بابکان

درود دوست عزیز من در وبلاگم درباره ازدواج در دین زرتشت و اتهام بی اساس به این دین نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطالب را بخوانید و با دیدگاه خود آن مطلب را کامل کنید. با تشکر از شما[گل]