شهر ویران

در غبار آلوده

پیدایی و پنهایی هستی

یک نفر برخاکهای

شهر ویرانش قدم میزد

پای آن سنگ بزرگی که

کنون از بلندای رفیع کوه

غلطیده است

ما خدای خویش میخواندیم

و او با ما،به گرمی

مهربان می بود

ودر آن سو

پشت آن ماهور هاوریگزاران

که کنون در حاصل بی حاصلیشان غرق

چشمه هایی که در آن امید می جوشید

در میان مردم این شهر

هر علف هر سبزه هر تک برگ

احترامی در خور خود داشت

لای لای پیش خواب کودکانش هم

قصه هایی ساده ،اما

از بهار سبز رویان بود

سر زمینم مردمم شهرم

در وجودی سبز میخندید

دیرگاهی زان زمان بگذشته است و

مادران شهر امروزی

لای لای کودکم

این دشت

از یاد خدا سبز است را

از یاد ها بردند

 

 

 

 

 

مانی پاییز 86

 

 

 

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آناهیتا

مانی . کلک چند تا وبلاگ داری/ اینجا رو نداشتم از تو قسمت نظرات صدف پیدا کردم

انصاری

سلام خیلی زیباست بایک غزل به روزم ومنتظر راستی من خدمت سربازی ام مهابادبودومراغه آمده ام به امیددیدار

صدف

[گل] سلام ممنون از حضورت موفق باشی

مریم.ف.

کسی پرسید "چرا" از یاد برده اند؟ یا حق!

دكتر داود بيات

با سلام و تشکر از لطف و محبت شما از زیبایی و شیرینی شعرتون جدا لذت بردم دست مریزاد موفق باشین و همیشه سر بلند

نازنین

زیبا بود ولی عالی نه!!! چشمه ی شعرتان جوشان باد یا حق

صدف

سلام مانی عزیز متاسفانه در زمینه شعر صاحب نظر نیستم...ولی از خوندنش لذت میبرم... ممنونم از حضورت راستی چرا خودت که دوست داری تا نخوندن واست نظر ندن اصلا مطلب وب رو نمیخونی و فقط دعوت میکنی؟؟ [گل]

دوست

زندگی چون قفس است.... قفسی تنگ پر از تنهایی.... و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد از آنهم پرواز..........

نیما

شعر زیبایی بود. به خصوص مادرش.